پرچنان

خرید بک لینک
دیروزنزدیک رمین بودیم و بابت فرار از گرما رفتیم بقالی و بستنی یخی خوردیمپسر نوجوانی آمد با او گرم گرفتم.با یک لحن مضلومانه پرسید:تهران کار پیدا میشه؟آقا من زبانم را تیز کردم و یک حمله تمام عیار را شروع کردم.گفتم کنار عمان باشی دریا این گونه بهت برکت بده و ماهی بهت ارزانی کنه و تو بگی من بیکارم میخوام تهران بروم؟ _ صیادی در این فصل به کمک قایق های کوچک و بصورت قلابی انجام میشود.صبح ساعت سه ملوانان به دریا میزنند و تا ده یازده صبح هر چه دریا بهشان داد بر میگردند. ماهی شیر کیلو ده هزار تومان و میش ماهی بابت کیسه ای که دارد و از جهت نخ بخیه استفاده میشود را با قیمت بالاتری میفروشند. یک صیاد ممکن است بین سی تا دویست هزار تومان در روز صید کند._ گفت قایق ندارم, گفتم بین این همه قایق ران رفیق نداری با او همراه شوی؟ اگر نه میخواهی همین الان سفارشت را به بزرگ بریس بکنم که تو را با یک قایق ران همراه کند.گفت ماهی گاهی هست و گاهی نیست.و من دو روز بریس مهمان صیادان بزرگ منطقه بودم. گفتم دو سال است که این دریا پر برکت ترین روزهای خود را دارد. اگر توکل به خدا نداری، که هیچ. اما توکل به خدا در همین جاها ست که خود را نشان میدهد.کم کم دیدم ورق برگشت.آره من هم میروم اما امروز نرفتم.و تیر اخر را زدم. پس همان، تنبلی کردی. حوصله سه صبح بیدار بودن و به دریا زدن را نداشتی.دگر هیچ نگفت. واقعا کسی کناره دری پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 201 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

صبح تنها رفتم کنار ساحل، دریا حتی اخمالو ترین آدم روی زمین را خندان میکند. دلم فراخ و فراخ تر میشد.بی خود نیست مردمان جنوب روحیه ای دگر دارند.سه پر هیبت ترین مظاهر عالم را پیش روی دارنددریا ،افتاب، آسمان شب دیدم ملای بلوچی بر صخره ای نشستهرفتم با او گرم گرفتم. گفت اهل خاش هستند و برای تفریح آمده اند. گفتم با دوچرخه آمده ایم و از آنجا هم رد شدیم.با هم صمیمی شدیم.بلوچ دل بزرگی دارد، و دل نازک چون گنجشک است. بچه ها و نوه هایش هم امدند و با آنها هم دوست شدم. میخواستم خداحافظی کنم و بروم دریا کوچک، پسر کوچک حاجی گفت ما هم میاییم. حاجی هم گفت با هم برویم.سوار ماشین حاجی شدیم و رفتیم دریا کوچک. آنجا دریا ارام بود. لباس ها و کیف و موبایلم را به حاجی سپردم با بچه ها تنی به آب زدیم و ارتباط حسی و لامسه ای نیز با دریا مکران برقرار کردم. کلی با بچه ها شنا و آب بازی کردیم و خندیدیم و خندیدیم و سپس رفتیم سوار ماشین شدیم و گفتم میخوام دکه بازار برومو حاجی مرا جلو دکه بازار پیاده کرد. دلم به من میگوید اینجا با همه بلوچ ها آشنا هستم. رکابیدن چندین روزه در بلوچستان، مرا با آنها گویی خویشاوند کردهشاید آشنایی دیرین اینجا داشته ام. روز بیست و ششم @parrchenan امروز که کنار ساحل راه می افتم گفتم چند تا صدف خوشگل و زیبا هم جمع کنماما همین که حواسم رفت که سالم و زیبا پیدا کنم، محدود شدماکثرا شکسته و ناقص و پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 202 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

در بریس بودیم و حال و احوال و افکاری دگر بدست آورده بودم. روستایی صیادی، با انواع و اقسام قایق های ریز و درشت، اسکله ای جمع و جور و خودمانی، ساحل دریایی بسیار بسیار زیبا و مردمانی پر مهر و مهربان. از بالای کوه مشرف بر دریا میشد دم غروب رفت، قایق ها و دریای اینک طلایی شده را و غروب آفتاب را و هم لحظه غرق شدن آفتاب در دریا را دید.از کار صیاد پرسیده بودم. اینکه صیاد سحرگاهان، به دریا میزند، و قلاب به دریا میریزد و آنچه روزی آن روزش هست را از دریا دریافت میکند. نیازی نیست سکوت باشد، با خود ضبط میبرد و از موسیقی بر روی آب لذت میبرد.به این کلمات که در متن استفاده کردم دقت کنید:سحرگاه، دریا، آفتاب، غروبو این صیادان ، کلمه را در خیال حسش نمیکنند، در واقعیت هر روز شان تجربه میکنند.رویایی ترین زندگی که انسانی میتواند داشته باشد. شروع به رکابیدن میکنم، در خیال، خود را پسرکی سیاه پوست میبینم. سیاه سیاه سیاه. از آنها که برق دندان سفیدشان، چشم را خیره میکند. صیادی که هر روز به دریا میزند و هدیه خود را از دریا میگیرد. لنگی به خود بسته ام و دیگر هیچ. رنگ سیاه ام اجازه میدهد در حضور آفتاب، بیپروا تر باشم. با او یک دله تر هستم. لازم نیست نگران سوختن پوست و ملتهب شدن اش باشم و هی حرف این پزشکانی که به تلوریون میآیند و حضور بی محابا، بَرِ خورشید را استقبال از سرطان میدانند.سیاه باشم و قبل از تولد خور پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 224 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

چابهار و مجموعه اقماری منطقه آزاد، یکی از قطب های اقتصادی استان هستند. شهر ساعت به ساعت و روز به روز در حال رشد است. اما رشدی ناهمگون.شاید این را از روی مجسمه صیادی که در شهر نصب شده است بتوان دید.صیادی که با تنی عضلان، در حال فرو کردن نیزه بر کوسه ای تیز دندان و پهن پیکر است!!واقعا صیادها اینگونه همچون اسطوره های یونانی، زئوس وار صیادی میکنند؟من احتمال آن را نزدیک به صفر میدانم. صیاد بلوچ توکلی میکند و تور خود در آب پهن میکند. تا روزی اش چه باشد.در این مقام بلوچ ارام و صبور و صلح طلب است اما این مجسمه که خشونت از آن میبارد و هیچ تناسبی با بافت تاریخی ، معرفتی و واقعی ندارد، داستان را جوری دگر روایت میکند. گویی مجسمه ساز هیچ احاطه ای به تاریخ منطقه نداشته و تنها میخواسته آن چه در دانشگاه آموخته را اینجا پیاده کند. چابهار دقیقا اینگونه است. ناهمگون و پر از مهاجر. از کل استان و حتی پاکستان و افغانستان و کل ایران.البته شهر حق دارد پر از غیر بومی چابهاری باشد. شهر نمیتواند منتظر بماند صبوری کند تا لوله کش و جوشکار و تاسیساتی در اینجا تازه شروع به اموزش کند. شهر تشنه استاد ماهری است که بیایید تا لوله کشی، انجام گیرد، بومی یا غیر بومی آن مهم نیست. متعجبم که منطقه چابهار در استان هست و باز نرخ بیکاری استان بالاست. به نظر، مسئولین بومی استانی کم کاری کرده اند. متناسب با نیارمندی این منطق پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 212 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

رسیدیم به روستا و با دهیار هماهنگ کردیم شب را در مدرسه شبانه روزی باشیم. دم در مدرسه منتظر مسئول مدرسه بودیم و طبق معمول « دوستانمون، یعنی کودکان روستا» دورمان جمع بودند.از پسرک نامش را میپرسم . کلاس چندمی؟ چهارم، آقا. چه درسی دوست داری؟ فارسی. میتونی برام یک شعر بخوانی؟یک کمی؟ آره یک کمی. شروع میکند به خواندن: باز باران با ترانه با گوهر های فراوان ...تقریبا هشتاد درصدش را میخواند.جایزه یک مداد رنگی دریافت میکند و فقط اوست که جایزه میگیرد. و نه هیچ کس دیگر. میپرسم درست خوبه؟بله. معلم مان میگوید تو آدم متفکری هستی.متفکر بمانی الهی.در مدرسه، با معلم هم کلام میشویم.درس بچه ها چگونه است؟ افتضاح. بغیر از چهار پنج نفر بقیه شون حتی شاید نتوانند اسم خودشان را بنویسند. او معلم راهنمایی است. شب است و میخوابم. خواب میبینم:در یک حیاط بزرگ مدرسه ای مشغول امتحان دادن هستیم. بچه هایی که خودم زمانی مربی شبانه روزی بودند هم با من در حال امتحان دادن هستند. من جلو جلو نشسته ام. با ممتحن هم کلام میشوم و یکهو متوجه میشوم، آقای گلپایگانی است. معلم عربی ما در سه سال دبیرستان. از دانشگاه رفتن میگویم و.. که وقت امتحان تمام میشود. یکی از بچه هام ورقه ها را جمع میکند و جواب سوالات را چک میکند و میبیند کتاب جوری دگر گفته و فحش میدهد. من تقریبا چیزی ننوشته ام و دارم آقای گلپایگانی را نگاه میکنم.از خواب بیدار پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 222 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

در بنادر صیادی شرق ایران زندگی کنیهمه زندگی تو متأثر از دریاست.روز تعطیلی ات با طوفانی بودن دریا شناخته میشود. رزق و روزیت با اوست. اگر بخواهی تفریح کنی و دست بچه هایت را بگیری ببری جای خوبی، آنجا ساحل دم دمای غروب میباشد. میتوانی روی قایق ات که کنار ساحل کشیده ای و دارد خستگی روزانه اش را در میکند بنشینی و شروع به تعمیر تور ماهیگیری ات کنی.موسیقی هم میخواهی؟ خیرشوخی ات گرفته؟امواج آرام دریا که بر ساحل میزند و ریتم خاصی به خود گرفته، برایت زیباترین موسیقی است. و هنگام اذان به مسجدی که کنار ساحل قرار دارد میروی و پر از معنویت میشوی.دریا برای این قسمت از سرزمینیعنی همه چیز.یعنی « او» روز بیست و نهم @parrchenan پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 223 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

از جاده اصلی به جاده فرعی میروی و شیب تندی را بالا میکشی. بر روی بلندا که میرسی، بویی حس میکنی، بویی آشنا، کهن، بوی دریا. چند متر جلوتر دریا خود را نُمایان میکند.ساحل و شن و دریای آبی عمان منظره ای شگرف خلق میکنند و تو به کمک بچه هایی که اینک دوستت هستند دوچرخه را در تپه ماهور های مشرف به دریا میکشانی و از این همه بودن و خندیدن و دریا و آفتاب و شن غرق لذت میشوی. به همسایگی نخل و دریا رَسیده ای و چشمانت از این همه زیبایی سیر نمیشود. کاش میشد حتی پلک نزد.شب را در حضور این دو همسایه کهن، یعنی نخل و دریا به صبح میرسانی. در درختان خرما، سنجاب های بلوچی حضور دارند و مسافران دیگر این سفر آنها را مشاهده کرده اند. این دو همسایه زبانی مشترک دارند. با هم گفتگو می نمایند، زبان ، نسیم یا باد است. بادی که گاهی از جانب همسایه خشک به سمت همسایه تر میرود و گاهی بلعکس. و هر دو بر دوست مهتر خود، یعنی آفتاب، احترام قایلند و حرمتش را واجب میدانند. هر چه باشد، چند میلیارد سال از آنان بزرگتر است.تا به اینجای سفر ،گاهی برای شَنیدن صدای باد، دلت تنگ میگرفت. اکنون صدای آرام امواج به این دلتنگی، افزون شد.نیمه شبان هرگاه بیدار میشدی، دریا با صدای امواج ریتم دارش، لالا سر میداد که آرام بخواب مسافر من.که صبح تولد آفتاب سی ام ات را خواهی دید.تو با لالای امواج دریا، چشمانت گرم میشد و در خواب به آن همه ستاره که د پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 251 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

تقریباً در حال خروج از منطقه بلوچستان و ورود به استان هرمزگان هستیم.در این سفر حس های متفاوتی گرفتم، اما عجیب ترین آن حس نوزادی است که در فیلم children of men , متولد میشود ، بود. موضوع فیلم که پیشنهاد دیدن آن را بسیار دارم اینگونه است که زمانی از تاریخ فرا میرسد که انسانها نمیتوانند بچه دار شوند، و از آخرین نوزادی که در زمین به دنیا آمده ۲۵ سال گذشته است. همه ناامید و خاک خاکستری شهرها و اذهان را پوشانده است. به ناگاه زنی سیاه پوست کودکی به دنیا میآورد و جنگ قدرتی بین گروه های مختلف بر سر تصاحب این نوزاد در میگیرد.قسمتی از فیلم است که حکومتی ها با گروه های مخالف برای تصاحب این نوزاد، در حال جنگند و تیر و انفجار و کشتن و کشته شدن هست و صدا و صحنه و میزانسن ها در اوج است که ناگهان، صدای گریه این نوزاد بلند میشود، صدای جنگ و کشتار متوقف میشود و زن به همراه نوزاد خویش از بر چشمان مبهوت و گریان سربازان دو سوی جنگ به آرامی گذر میکند و صحنه جنگ را ترک میکند.نشد این قسمت فیلم را ببینم و چشمانم گریان نشود، افکارم به سمت مسیح بن مریم کَشیده نشود.باریحال چرا من حس این نوزاد را گرفتم؟چون همه طیف ها، طایفه ها، هوای ما را در طول سفر و جاده داشتند، مردم بومی، بلوچ ها و سیستانی ها،نیروی انتظامی و قاچاق برهای سوختزنان و مردانکودکان و پیرانسرحدی و مکرانی که گاها حتی با هم در تخاصم هستند. نیروی انت پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 7:12

نزدیک به هشت هزار کیلومتر در ایران رکاب بزنی، از البرز تا چالدران، از مشهد تا کویر، از لوت تا قشم، کوچه به کوچه تهران، قدم به قدم جاده ریل راه آهن تهران- مشهد، وجب به وحب خاک بلوچستان و سیستان، کم کم حس قطره ای پیدا میکنی که در در جریان رودخانه هستی روان شده است. قطره ای که گاهی کدر شد و گاهی زلال، گاهی آفتاب بیجان اش کرد و گاهی شفاف. گاهی به گوالی میرسید و متوقف میشد و گاهی آبشاری بود و سرعت باد میگرفت، گاهی ابری پر توانش کرد و حرارت نوری، کم زور. گاهی بر بالای کوهی ایستاد و مغرور شد و کاهی در ته گندآبی ماند و مغموم. گاهی از چشم یاری چکید و گاهی سیراب تشنه ای شد. اما امروز که دریا را دید، فهمید راه نزدیک است. لحظه دیدار نزدیک استوقتی از دروازه های اعجاب آور کوهستانی -کویری که به کوه های مریخی شهره هستند، رد شد و چشمانش دریا را دید، فهمید وصال نزدیک است. این دریا با دیگر دریاهایی که دیده است فرق دارد. نه هامون است و کوچک و اسیر خشکسالی، نه خزر، که بزرگ هست اما بسته و نه خلیج که دریا هست، اما تنگ.این آب دریا نیست. این آبی، اقیانوس است. بی مرز، بی دیوار، بی کرانه، بی صاحب. نه دیواری دارد نه مرزی، نه کدخدایی، نهایت آزادی که قطره آب بصورت مایع میتواند تجربه کند، در اقیانوس شدن است و ما چند کیلومتر دیگر به اقیانوس میرسیم. بی حدبی مرزبی قانونآزاد، رها، رهاترین.شاید لحظه پایان عمر ،آدمی پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 226 تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 0:59

آفتاب در حال غروبیدن بود و دریا پیش رویمان و ما در بلندای اسکله .دل غمکی گرفتم. به افکار چند روز پیش خودم در نزدیکی رودخانه سرباز فکر میکنم. اینکه چه شد و چه انگیزه ای مرا تا به اینجای سرزمین کشانده است. یاد کودکی ام می افتم که بابا می آمد زاهدان و چابهار. و مسیر قدیم زاهدان چابهار، همین جاده ایست که ما اکنون در حال رکابیدنیم، وقتی به « خانه» بر میگشت، برایمان موز های کوچک این منطقه را میآورد. میگفت برای سرباز است. آن روزها تا این نام به گوشم میرسید، رودخانه ای را به شکل یک سرباز نظامی متصور میشدم.گوشه ذهنم بود که آن جا کجاست؟ موز هم میشود ایرانی باشد؟ و شاید همین سفرهای پدر، همین گفتن ها، همین خاطره بازگو کردن از سفرهایش، از مسافر شدن هایش، بذری در وجودم کاشت، تخمه ای در لایه های زیرین ذهنم انداخت، که اینک که در سرزمین بلوچستان، میرکابم، از آن روزگار، رشد و نمو کرده است. هر چه بود، بذر نابی در وجودم کاشت، اینکه سهیل تو مسافری، برو ببین و کشف کن. وقتی دریچه چشمانت باز است چرا به دریچه های سودا زده گوشت اکتفا کنی که هر مرد و نامردی برایش، لالایی میخواند و افسانه های نهاد کودکی ناآرام خود را، بغض ها و عقده های فرو خورده اش را به جای واقعیت برای تو لالا کند؟ و تو خواب نُما شوی. در خواب باشی و فکر کنی بیداری.وقتی دریچه های دیده ات باز است، به گوشت بسنده نشو، که ابلهی است.و آمدم، رکا پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 0:59

صفحه بندی